شهید علی نورالدین؛ خبرنگار المنار؛ کلمهای که خاموش نخواهد شد
به گزارش شرق نو امین محسنی: «در همان حال که با کنجکاوی به آسمان نگاه میکرد، انگشت اشارهاش را از پنجره ماشین بیرون برد و بیآنکه صورتش را به سمت پدر برگرداند، گفت: بابا آن پهپاد را در آسمان میبینی؟!... بابا گفت: بله دخترم، میبینم. آن پهپاد ماموریت دارد. تو که از ماشین پیاده شوی، ماموریتش را انجام میدهد!»
«لین» متوجه منظور بابا نشد. شاید اصلا دلش نمیخواست چیزی بشنود و به چیزی فکر کند. روزهایی که بابا علی او را به دانشگاه در منطقه صور میرساند، همسفری و همصحبتی با بابا آنقدر دلچسب و شیرین بود، که دلش نمیخواست به چیزی غیر از این فکر کند. بهخصوص به پهپادهای موزی اسرائیلی که هر روز و هر ساعت توی آسمانِ جنوب لبنان چرخ میزنند و بوی فاجعه میدهند.
سکوت سنگینی توی ماشین حکمفرما بود... بالاخره رسیدند. دستان پدر را محکم فشرد و با یک لبخند شیرین از ماشین پیاده شد.
به درِ دانشگاه که رسید، برگشت و دوباره به بابا که از پشت فرمان ماشین برایش دست تکان میداد، نگاهی انداخت. لبخندی زد و دستش را برای بابا تکان داد. یعنی که به امید دیدار...
پای عهدمان با شما هستیم
دو روز بعد «لین» درحالی که سیاه پوشیده و شالی زردرنگ با نشان پرچم حزب الله دور گردنش انداخته بود، جلوی تابوت پدر، مزین به پرچم زردرنگ حزب الله، ایستاده بود و با او سخن میگفت.
لین سوگوار بود و دردمند، اما استوار، پرغرور و با افتخار به وداع پدر آمده بود، بدون آنکه غبار اندوه چهرهاش را مچاله کند. انگار که پدر حی و حاضر در مقابلش ایستاده و لین میخواهد درسهایی که یک عمر از او آموخته را مثل یک شاگرد به استاد پس بدهد: «ای پدر جان، دخترت تو را با کلماتی که به او آموختهای توصیف خواهد کرد... چگونه صدای تو میتواند محو شود که ما صدای تو را میشنویم و پژواک آن در قلبهای عاشقان، در اشکهای بیماران و در هر سینهای که از تو آموخته است، طنینانداز میشود... ما بر عهدمان با شما شهدا هستیم تا پیروزی خون بر شمشیر یا دیدار دوباره شما با شهادت...»
«لین» جملات آخرش را محکمتر و رساتر بیان کرد، بدون آنکه نشانی از ضعف و اندوه و سستی روی چهرهاش باشد.
چند روز بعد، وقتی مجری تلویزیون المنار از او درباره استواری و استقامتش پرسید و اینکه چگونه با شهادت پدرش کنار آمده است، لین دوباره با آرامش گفت: «نمیدانم آن صبر و قدرت در بیان و کلماتم از کجا آمد؟! وقتی در مراسم تشییع جنازه، جلوی تابوت پدرم ایستادم برای سخن گفتن، فورا به یاد حضرت زینب (س) افتادم که فرمود: «من جز زیبایی چیزی ندیدم». و من دیدم که خداوند خودش صبر و آرامش عطا میکند و به قلبهای ما قوت و قدرت میبخشد.»
البته لین این را هم گفت که او هم یک انسان است و احساسات دارد و دلشکسته میشود و گریه میکند. این حالات و واکنشهای طبیعی احساسی را به ویژه وقتی با خبر شهادت پدر مواجهه شده، داشته است: «مرا نزدیک درِ دانشگاه پیاده کرد و رفت. همه چیز خوب بود. بعد از کلاس، خودم به خانه برگشتم. تماس گرفت و صحبت تلفنی کوتاهی داشتیم. پرسید که بیاید دنبالم و من گفتم که لازم نیست، چون خودم برگشتهام. بعدالظهر بود. گروه چت خانوادگی را نگاه میکردم که چشمم به یک ویدئو افتاد. تازه ارسال شده بود. نوشته بودند که شخصی را در نزدیکی رستوران العبدالله هدف قرار دادهاند. ویدئو را باز کردم و روی ماشینی که در آتش میسوخت زوم کردم. بعد به مادرم گفتم که این ماشین چقدر شبیه ماشین ماست... نمیتوانم بگویم آن لحظه چه احساسی داشتم... اصلا دلم نمیخواست باور کنم... کمی بعد خبری در گروهها پیچید که بیمارستان به گروه خونی منفی شبیه گروه خونی پدرم نیاز دارد. احتمالا پدر زخمی شده بود. سریع به بیمارستان رفتیم و دنبال آن مرد زخمی گشتیم. اما به ما گفتند که او شهید شده است... من دلم میخواست او را ببینم. اصلا باورم نمیشد. حتی فقط یک کلمه، یا یک نگاه او برایم کافی بود، اما نبود...»
علی نورالدین عصر دوشنبه 26 ژانویه در شهر صور در جنوب لبنان به شهادت رسید. نامش در فهرست ترور صهیونها بود و پهپادهای اشغالگر بدجور پیلهاش شده بودند. عصر همانروز که دخترش؛ «لین» را به دانشگاه رساند، پهپادی که خودرویش را ساعتها زیر نظر داشت، او را نشانه گرفت... چند پاره آهن و یک جسد نیمسوخته تمام چیزی بود که کمی بعد از فروکش کردن شعلههای سرکش آتش و دود، روی خیابانی در مجاورت منطقه عبد طحان، از خبرنگار پرآوازه تلویزیون المنار باقی مانده بود.
ارسال دیدگاه